افزایش گرمای هوا ، سبب کاهش سطح منطقه آب گرفته شد و دشمن با تقویت نیروهایش در شمال کرخه کور ، مجددا مواضع قبلی خود را در منطقه حمودی سعدون اشغال کرد تا ضمن تهدید جاده حمیدیه - سوسنگرد ، از دسترسی نیروهای ایران به کرخه کور (که می توانست موقعیت او را در منطقه به خطر اندازد) جلوگیری نماید. این در حالی بود که دشمن نه تنها از جناحین خود ،به دلیل آب گرفتگی ، مطمئن بود. بلکه با استفاده از میدان های مین و سیم خاردار ، جبهه ای مستحکم در این منطقه ایجاد کرده بود. در این وضعیت ، به منظور انهدام مواضع دشمن در غرب منطقه حمودی سعدون طرحی تهیه شد. در اجرای طرح ابتدا خاکریزی به فاصله 1500 متری خاکریز دشمن احداث شد و پس از مدتی خاکریز جدیدی در فاصله 1000 متری دشمن احداث گردید که بر خاکریز خط مقدم دشمن مسلط بود. اقدام بعدی حفر کانال بود تا از فاصله نیروهای خودی و دشمن کاسته شود. سه کانال حفر شد که حدود 400 متر طول داشت . به این ترتیب با اجرای عملیات اخذ تماس ،نیروهای خودی تا 600 متری دشمن پیش رفتند.
سالهاي دفاع مقدس،فرصت ابراز استعدادهاي نهفته دروجود جوانان اين مرز وبوم بود،فرصتي كه دامنه آن از تجربه مديريت تا فناوري هاي پيچيده تكنولوژيك را فرامي گرفت .دراين فرصت جوانان كشور توانايي هاي خود را به قامت عزم ملي برافراشتند ويكي پس از ديگري افتخارات بزرگي را به نام ايران وايراني آفريدند.در مرداد 1360 كار شناسايي يك عمليات محدود به اتمام
رسيد.چون دكتر مصطفي چمران ،مسئول جنگ هاي نامنظم تازه به شهادت رسيده بود ،به پاس خاطره آن مبارز عزيز ،عملياتي كه در 5 مرداد ماه 1360 انجام گرفت ،شهيد چمران ناميده شد.
براي اين عمليات ،نیروهای رزمنده در منطقه ساچت ،روستايي در حاشيه جاده حميديه به طرف سوسنگرد،شناسايي وسيعي كرده بودند. در نزديكي هاي رودخانه كرخه ،دشمن سرپل و سيل بندي طولاني و عريض ايجاد كرده بود.سيل بند بالاتر از روستاي فردوس حمودي شروع مي شد و تا روستاي قيصريه (به طول تقريبي 8 كيلومتر )ادامه مي يافت. در روستاي ساچت ودر چپ وراست دشمن بچه هاي تيپ 37 نور سپاه و تيپ 3 همدان از لشكر 16 زرهي قزوين در آنجا مستقر بودند. فرمانده آن سرهنگ جوادي بود .آن طرف تر ودر روستاي طراح نيز بچه هاي جنگ هاي نامنظم به فرماندهي سرگرد مقدم مستقر بودند.
در چندين هفته ،چند گروه دو وسه نفره شناسايي به مواضع دشمن اعزام شدند و از وضعيت استقرار نيروها ،طول و عرض سيل بند،محل استقرار تانك ها و نفربرها و وضعيت لجستيكي و تداركاتي دشمن و حدود تقريبي نيروهاي او تمام اطلاعات لازم را به دست آورده و به مقام هاي بالاتر گزارش كردند. براي توجيه نهايي ،جلسه اي در حوالي جنگل گمبوعه ،قبل از قبرستان سيد هادي ،در جاده حميديه به اهواز كه مقر لشكر 16 زرهي قزوين بود برپا شد. علي هاشمي و دو نفر از برادران سپاه در اين جلسه شركت كردند.
دستور جلسه ،تصميم گيري در باره عمليات بود.از فرماندهي سپاه حسن باقري نيز در آن جلسه حضور داشت.همچنين يكي از فرماندهان لشكر 16 زرهي قزوين، مهنس چمران برادردكتر چمران و سرگرد فرتاش كه با گروه شهيد چمران همكاري مي كرد هم حاضر بودند. سرهنگ جوادي هم بود.مرد بسيار با احتياطي بود .
برخي از ارتشي ها اصرار داشتندكه به دليل تكميل نشدن شناسايي دشمن ،عمليات به تاخير انداخته شود.اما نماينده سپاه و علي هاشمي اصرار داشتند كه بيش از آن به دشمن نبايد مهلت داد و بايد به او تاخت و غافلگيرش كرد. يكي از برادران سپاه حاضر در جلسه نقل مي كند علي هاشمي كنار دستم بود به او گفتم :بچه هاي ما زحمت كشيده اند. شناسايي كامل است.بچه هاي ما همه جا را كامل شناسايي كرده اند. آهسته گفت: كارت نباشه ،بگذار به موقعش!
موافقان و مخالفان حمله صحبت كردند،علي هاشمي با ابهت خاصي در دفاع از حمله و عمليات صحبت كرد.اول گفت:برادران سه صلوات بفرستند.!
فضاي جلسه تا اندازه اي مساعد شد و او شروع كرد در دفاع از حمله حرف زدن و استدلال كردن. گفت: برادران ما نيامده ايم كه در باره شدن يا نشدن عمليات صحبت كنيم،اين بحث منتفي است،بلكه آمده ايم آخرين هماهنگي ها را انجام دهيم و ساعت قطعي عمليات را مشخص كنيم.اگر برادران آمادگي ندارند ،من با بچه هاي خودم فرداشب عمليات را شروع خواهم كرد.
صداي تكبير حاضران بلند شد،عده اي نيز ناچار و بي حال تكبير گفتند!حال جلسه عوض شد و كساني كه تا لحظاتي قبل هزار دليل براي حمله نكردن مي آوردند،آمادگي خود را براي شركت در حمله اعلام كردند.
جلسه كه تمام شد ،علي آهسته پرسيد چطور بود.گفتم فكر نمي كردم با اين صلابت صحبت كني.
عمليات به صورت مشترك سپاه و ارتش و نيروهاي شهيد چمران انجام شد و بسيار موفقيت آميز بود شگفت آنكه در اين عمليات فقط يك نفر به نام سيد كريم مزرعه كه بچه اهواز بود به شهادت رسيد.
خط دشمن كه شكست حاج علي هاشمي و چند نفر ديگر رفتند به منطقه عملياتي ،تابستان بود وهوا گرم و شرجي ،مسئول پشتيباني حاج حسن عطشاني ،ابتكار جالبي به خرج داده بودتانكرهاي بزرگي را روي چند ماشين نصب كرده و آنها را پر از شربت كرده بود.پس از شكسته شدن خط ماشين ها خود را به نيروهاي تشنه و گرما زده رساندند. شربت خنكي بود كه مزه آن هنوز هم در دهانم هست بعضي بچه ها به شوخي مي گفتند بخوريد شربت شهادت است.!
پس از سقوط مواضع دشمن ،آنان با چند گردان از لشكر 9 زرهي چندين پاتك به ما زدند و آتش مفصلي روي مواضع ما ريختند ،اما كاري از پيش نبردند.
حاج علي ناصري از نيروهاي شناسايي عمليات در خاطره اي از اين عمليات نقل مي كند كه : چهارروز قبل از عمليات حاج علي هاشمي از من خواست تا بچه ها را براي آخرين بار به شناسايي بفرستم. به او اصرار كردم كه بايد خودم بروم براي همين با سيد محمد علوي ،سيد طاهر موسوي و غلام باغباني كه هر كدام فرمانده محور و گردان بودند،و بهمراه جابر حمودي پسر شيخ سعدون پزشكيار و از بچه هاي هويزه حركت كرديم، هوا خيلي گرم و شرجي بود ظهر بود و گرما بيداد مي كرد.مطمئن بوديم كه دشمن به دليل شدت آفتاب ديد ندارد،كانال پر از خار بود و خارها آزارمان مي داد. لحظه به لحظه بيشتر گرم مان مي شد. به نفس نفس افتاده بوديم ،به طرف كانال جهادسازندگي مي رفتيم(يك كانال به عرض حدود دو متر و عمق سه متر بود كه به آن كانال جهادسازندگي مي گفتند چون قبل از جنگ جهاد سازندگي اين كانال را روي رودخانه حفر كرده اما ناتمام گذاشته بود. بيل مكانيكي جهاد سازندگي هم آنجا بود) در انتهاي كانال تپه اي قرار داشت ،كه براثر باد و باران سفيد شده بود طوري كه كوچكترين نقطه سياهي اگر روي آن بود از دور ديده مي شد.يك دفعه متوجه دو نقطه سياهي روي تپه شدم كه حركت مي كردند، بلافاصله به بچه ها گفتم بنشينند.دوربين را به جابر دادم ببيند خوب نگاه كرد گفت دو نفرند ،معلوم شد پشت آن تپه كمين كرده اند ،گفتم يواش يواش و دولا دولا از توي كانال عقب مي رويم ،هنوز يكي دو قدم نرفته بوديم كه ما را به رگبار بستند هراسان خودمان را به كف كانال انداختيم،خارهاي كف كانال به بدنمان فرو رفت و چند جارا خونين كرد.جابر سه متري من بود در حالي كه رگبار رويمان مي ريخت ناگهان صداي آهسته اصابت تير به بدن را شنيدم گفتم جابر تير خوردي؟ بله تير به سمت راست شكمش خورده واز آن طرف خارج شده بود.مرتب مي گفت علي آب... تشنمه... لبانش خشك شده بود. دارم مي ميرم آب بدهيد.خيلي اصرار كرد ،اما ما به او آب نداديم سينه خيز روي خارها در هواي داغ خوزستان و زير آتش دشمن دركانال راه افتاديم. تمام بدنم خوني شده بود،خارها بيشتر از تير دشمن آزارم مي داد.يكي از بچه ها گفت جابر تمام كرد گفتم به او آب دادي ؟گفتند نه! هرچه التماس كرد به او آب نداديم فكر مي كرديم زنده مي ماند.
جابر از عشاير غيور عرب بود،بزرگ طايفه بود ،به لحاظ مادي مشكلي نداشت،اما بسيجي بود،عشق به اسلام و امام (ره)،او را به جبهه و جنگ كشيده بود.
برگرفته از كتاب نبردهاي دشت آزادگان نوشته محمدامين پورركني
|